
من وغلامعباس باهم دخترخاله وپسرخاله بودیم،آشنائی ماازنزدیک برمی گردد به دوران انقلاب، درآن روزها به اتفاق خواهرش واحمدفتحی پسر دائیمان به تظاهرات می رفتیم،احمد وغلامعباس غالبا" درکنارهمدیگر ومن وخواهرش هم پشت سرآنها حرکت می کردیم ،آنهاتندتندراه می رفتند وما به سختی میتونستیم به آنها برسیم،تقریبا این کارهرروزمان بود،اودرآن موقع دانشجو بود واطلاعات زیادی درمورد تظاهرات واتفاقاتی که می افتاد داشت ومارانیز مطلع میکرد،او بیشتر اوقاتش رادردانشگاه میگذراند، من هم گاهی بهش سر میزدم،خیلی ابهت داشت وآدم نمی تونست هرحرفی روجلوش مطرح کنه،البته نه تنها من،بلکه افراد خانواده وفامیل هم خیلی رویش حساب میکردند.
غذا راآهسته می خوردوبیشتر اوقات غذایش رابه دانشگاه میبردوبادوستانش میل میکرد،اکثردوستانش بادست پخت وغذاهای خوشمزه مادرش آشنا بودند.
مرحوم پدرش برایش یک ماشین خرید که بیشتروقتها باآن بیرون و مشغول کارهای انقلابی خودش بود،همه راتشویق به شرکت درراهپیمائی وتظاهرات میکردواطلاعیه ونوارهای امام خمینی (ره)دربین انقلابیون تقسیم میکرد،عکس امام رااوبرای اولین بار به من نشان داد.
خیلی زیبا وبااخلاص نماز می خواند من تاحالا کسی راندیده ام که اینطور نماز بخواندوازخداطلب بخشش نماید،همه دوست داشتیم پشت سرش نماز بخوانیم ووقتی همه منزل پدرشان جمع می شدیم نماز به جماعت برگذار می شدوفضای خانه رامعنویت عجیبی در برمی گرفت.
نمی گذاشت کسی برنامه تلویزیون راکه اواخرحکومت پهلوی به بدترین وجهی پخش می شدتماشاکندوتنهاروزی که همه باآرامش توانستند تلویزیون راببینند روز ورودامام خمینی به کشور بود.
بعد ازپیروزی انقلاب ودرابتدای تشکیل سپاه،همراه آقای شمخانی،حاج صادق آهنگران،علی ومحمدجمال پورواحمدفتحی درسپاه مشغول بخدمت شدند ومن گاهی ایشان را درسپاه می دیدم،ارتباط زیادی باانجمن اسلامی دانشجویان داشتم ومسائل ومشکلات آن دوره کشور فراوان بود ،ایشان مرتب مسئولیت ها وماموریت های مختلفی بر عهده میگرفتند واز اهواز می رفتند من کمتر ایشان را می دیدیم .بیشتر وقتش را در فرمانداری بهبهان می گذراند و مدتی نیز ریاست کارخانه سیمان را برعهده گرفتند.البته با حفظ سمت چون ایشان عضو رسمی سپاه پاسداران بودند.
احساس تنهائی میکردم وخود رانیازمندیک همراه دیدم.ولی بامخالفت خانواده هایمان مواجه بودیم.تا اینکه دراوج درگیریهای جنگ دربیست وهفتم فروردین سال یکهزاروسیصد وشصت ازدواج کردیم وخرید مختصری انجام شد وجشن کوچکی کرفتیم ورهسپار شهر بهبهان شدیم.
دیماه سال قبل ازازدواجمان حسین علم الهدی شهید شد اوبشدت به حسین علاقه داشت وشب وروز برایش بی قراری می کرد، وقتی که نماز می خواند زیارت عاشورا راقرائت می کرد وبیاد دوست عزیزش نجوا میکرد ،بعد از هرنماز احساس میکردم که دیگر زنده نمی ماند،همیشه نهج البلاغه وقرآن همراهش بود.
بچه های بهبهان خیلی دوستش داشتندو به وجودش افتخار میکردند،آقای درخشنده ،آقای محسنی وآقای نیاکان دوستان ایشان بودند وهمیشه درکنارشان بودند.
بعد از مدتی کار درکارخانه سیمان،درآنجا طاقت نیاورد وباسمت فرماندهی به سپاه برگشت.در هر عملیاتی خودش راحتی برای چند روز هم که شده به منطقه عملیاتی می رساند پس ازآن به فرماندهی سپاه بهبهان رسید ومادر سال 1361دوباره به بهبهان رفتیم وزندگی ساده مادربهبهان وعدم امکانات مرا خیلی اذیت میکرد ولی آنقدر به اون علاقه داشتم ومی پرستیدمش که برایم مهم نبود.آقای مرتضائی که آن زمان فرماندهی سپاه خوزستان رابرعهده داشت بعداز شهادتش گفت که همیشه به فکرشما بودوسعی میکردخیلی ماموریت هائی که اونو از من دورکنه رو قبول نکند.
لباس ساده می پوشید،بلوز وشلوارنظامی ،طی دوسالی که باهم زندگی کردیم هیچ لباسی برای خودش نخریدبه جزپیراهن مشکی که برای دهه محرم نذر داشت.
هروقت به جبهه می رفت یکی ،دو روز بعد برمی گشت ولی برای عملیات والفجر مقدماتی مدت هفت روزدرجبهه مانده بودوحاضر به مرخصی آمدن نبود آقای مرتضاتی به بچه ها سفارش کرده بودند که هرطورشده غلام رو برگردونیدتا خانومش را ببیند اما انگاردست آنها راخوانده بود وزیربارنرفت وبرای همیشه دنیاوتعلقاتش راوداع گفت ومراباغم ازدست دادنش تنها گذاشت وخود به ملکوت اعلی پرکشید.
زندگی بااوعلیرغم همه سختی هایش وهمه تلخ وشیرین هایش برایم آرزوبود وخودرادربالاترین نقطه حیات حس میکردم.در پناه مرد استوار ومقاوم زندگی کردن آرزوی هر دختری بودوخدا می داندکه بارفتنش چه بلائی برسرم آمد،اکنون سالیانی است که در مصیبت حضرت زینب (س) برسروسینه می کوبیم وفکر می کنیم فقط یزید بود که کاروان حسینیان را آزرد،اما ماهم همه چیزمان راباعزیزانمان ازدست دادیم وکمرمان زیربارتعهد وعشق آنها وبی پناهی خودمان خم شدو به سختی دوباره باورکردیم که آنقدر قدرت داریم که زندگی دوباره راآغازکنیم
صدیقه عبدمولائی -همسرشهید
موضوع مطلب :